تبليغاتX
نیروانا - ماهپاره
                *به نام یگانه ی هستی بخش*

                    ( داستان ماهپاره)

قبل از تعریف داستان٬ باید توضیحاتی راجع به فلسفه ی زن در غرب بدهم٬درغرب روزهای هفته هر کدام فلسفه ی خاصی دارد٬ من در اینجا فلسفهء روز دوشنبه٬ یعنی moonday یا در واقع همان monday را برای شما توضیح می دهم٬ در غرب این روز را بعنوان روز زن نامگذاری کرده اند٬ که به قول خودشان٬ زن را به ماه تشبیه کرده اند. بخاطر زیبایی فوق العاده ماه.

در زمانهای بسیار قدیم٬ پادشاهی در یک سرزمین پهناور حکومت می کرد٬ این پادشاه دچار یک بیماری خاص بود و طبیبان از معالجه ی وی عاجز بودند٬ بیماری این پادشاه به شکلی بود که از زنها خیلی بدش می آمد و از جنس مخالف خیلی متنفر و بیزار بود. و به تمام درباریانش امر کرده بود٬ که هیچ زنی را به قصر راه ندهند٬ اگر کسی به نحوی زنی را به قصر می آوردیا مسبب ورود یک زن به قصر می شد٬ سرو کارش با جلاد بود٬ و حکم مرگش صادر می شد.در این سرزمین نه از فقر خبری بود٬ نه از قحطی٬ آنچه بود وفور نعمت و برکت بود و هر کسی به زندگی روزمره ی خود مشغول بود.

سالها بدین منوال گذشت٬ تا اینکه در یک روز بهاری اتفاقی عجیب افتاد٬ نقاشی چیره دست٬ که از راهی بسیار دور می آمد٬ گذرش به سرزمین این پادشاه افتاد و از وجود طبیعت زیبای این منطقه ی خوش آب و هوا به وجد آمد و شروع به نقاشی کرد٬ و تصاویر زیبایی از مناظر آن اطراف و اکناف کشید.

این نقاش تصمیم گرفت به دربار پادشاه شرفیاب شود و دلیل ان همه آبادی٬ زیبایی و نعمت را جویا شود٬ قبل از اینکه به قصر بیاید٬نگهبانان مانع از ورودش می شوند و به وی گوشزد می کنند که پادشاه٬ دچار بیماری خاصی است و از زن بیزار است٬ مبادا در نقاشیهایت چهره ای از یک زن باشد٬ که اگر پادشاه چشمش به تصویر یک زن بیفتد دستور قتلت را صادر خواهد کرد.

نقاش اعلام کرد که تصویر هیچ زنی را به همراه ندارد وارد قصر شد و به نزد پادشاه رفت٬ پادشاه٬ استقبال و پذیرایی گرمی از او کرد و از وی خواست تا تصویرش را نقاشی کند٬ و نقاش هم شروع به کشیدن تصویری از پادشاه کرد و یک تصویر هم از کاخ او کشید.

پادشاه از وی درخواست کرد تصاویر زیبایی را که از مناظر اطراف کشیده است٬ ببیند و نقاش هم مجموعه ی نقاشیهایش را به پادشاه داد و با زیرکی خاصی عمداً پرتره ای از یک شاهزاده خانوم سوئدی را در بین این نقاشیها قرار داد. پادشاه مشغول دیدن نقاشیها شد٬ و دائماً از آنها و زیبایی جنگلها٬نهرها٬بلبلها٬ کوهها و دشتها که در نقاشی بود تعریف و تمجید و نقاش را تحسین می کرد.

تا اینکه چشمش افتاد به تصویر زیبای آن شاهزاده خانوم سوئدی٬ و به محظ دیدن آن شاهزاده خانوم از هوش رفت. نقاش درباریان پادشاه را صدا زد و جریان را تعریف کرد٬ و آنها به نقاش گفتند به مجرد اینکه پادشاه به هوش بیاید دستور مرگت را صادر خواهد کرد.

نقاش به طرز پنهانی از قصر خارج شد٬ و وقتی پادشاه به هوش آمد سراغ نقاش را گرفت٬ درباریان گفتند ما نمی دانیم کجاست. پادشاه دستور داد هر چه زودتر نقاش رابیابند و نزد وی بیاورند. درباریان به جستجوی نقاش رفتند٬ او را یافتند و به نزد پادشاه بردند.

در کمال ناباوری همگان٬ پادشاه به نقاش گفت: تمام زندگی ام را می دهم٬اگر تو نشانی از این زن زیبای صاحب تصویر به من بدهی. هیچکس باورش نمیشد که پادشاه از زیبایی آن شاهزاده خانوم از هوش رفته باشد.

نقاش گفت: هر کسی نمی تواند او را ببیند٬ باید ماهها منتظر بماند و در نوبت باشد٬ شاهزاده خانوم خواستگاران زیادی دارند٬ که مقابل قصرشان صف کشیده اند٬ و برایش فرقی نمیکند کسی که با او کار دارد٬ پادشاه باشد یا یک شخص عادی.

پادشاه گفت اشکالی ندارد٬ من صبر می کنم حتی اگر یکسال به طول بیانجامد٬ اما باید او را ببینم. پادشاه به درباریانش دستور داد٬ عنقریب عزم سفر کنند٬ و به طرف قصر آن شاهزاده خانوم به را بیفتند. پادشاه به همراه  آن نقاش ٬ خدم و حشم وجواهرات و هدایای زیبا به قصد دیدن شاهزاده خانوم به راه افتادند. ماهها طول کشید تا سرانجام به قصر زیبای شاهزاده خانوم رسیدند.

پادشاه سریعاً دستور داد٬ هدایا و جواهرات را نزد شاهزاده خانوم ببرند٬ مردمی که در آنجا صف کشیده بودند٬ و هر کدام به نوعی با شاهزاده خانوم کار داشتند٬ گفتند باید به صف بایستید تا نوبتتان شود٬ و به حضور شاهزاده خانوم شرفیاب شوید.

پادشاه هر چه اصرار کرد که من باید سریعاً او را ببینم٬ نشد که نشد٬ نگهبانان قصر به وی گفتند٬ برای شاهزاده فرقی نمی کند٬ چه کسی او را می بیند٬ خواه یک کارگر باشد خواه پادشاه یک سرزمین. پادشاه منتظر ماند٬ آنقدر که نوبت به وی برسد٬ یک روز کامل به انتظار نشست٬ تا سرانجام نوبت به وی رسید٬ نگهبانان گفتند وقت استراحت ماهپاره ٬ شاهزاده خانوم سوئدی فرا رسیده است.

پادشاه اصرار کرد وگفت من از فرسنگها راه آمده٬ و پادشاه سرزمین بزرگی هستم٬ خواهش می کنم بگذارید یک لحظه او را ببینم. نگهبانان به شاهزاده گفتند: یک پادشاه از راه دوری آمده تا یک لحظه شما را ببیند. ماهپاره گفت به وی اجازه ی دخول دهید٬ پادشاه با دیدن ماهپاره دوباره از هوش رفت٬ و پس از آنکه درباریانش او را به هوش آوردند٬ ماهپاره از پادشاه پرسید از من چه می خواهی٬ درخواستت را بگو؟ . . .

پادشاه گفت: من با دیدن تصویری از شما ٬ یک دل نه٬ صد دل گرفتار و دلبسته ی شما شدم٬ و فرسنگها راه آمدم تا از شما خواستگاری کنم٬ ماهپاره گفت من برای ازدواج شرطی دارم٬ پادشاه بلافاصله گفت هر شرطی باشد قبول می کنم.

ماهپاره گفت: هر کسی که خواستگار من است٬ حق دارد بیست سؤال از من بپرسد٬ و من اگر نتوانم حتی به یک سؤال او پاسخ گویم٬ شرط را باختم و همسر او می شوم(ماجرای بیست سؤالی از اینجا مطرح شد).شاهزاده خانوم گفت: شما برای طرح این بیست سؤال٬ ماهها وقت دارید٬ حال بروید که وقت استراحت من است.

پادشاه رفت و تمام دانشمندان و فرهیختگان عصر خود را فرا خواند٬ و از آنان درخواست کرد٬ بیست سؤال از سخت ترین سؤالات را طرح نمایند٬ که پاسخ دادن به آنها از عهده ی هر کسی بر نیاید. پادشاه بعد از یکماه٬ با سؤالات طرح شده و با خدم و حشم به دیدن شاهزاده خانوم رفتند.

باز به صف ایستادند تا نوبت به آنها رسید.در این مراسم جمعیت زیادی حضور داشتند. خواستگاران قبل از پادشاه همه شکست خورده بودند و نوبت به پادشاه رسیده بود٬ پادشاه شروع به سؤال کردن نمود و ماهپاره٬ یکی پس از دیگری٬ و به زیبایی به سؤالات پاسخ می داد.ماهپاره نوزده سؤال را پاسخ داد و منتظر بیستمین سؤال بود٬ پادشاه نا امید و مأیوس شد و در دلش گفت٬ اگر بیستمین سؤال را هم بپرسم٬ او جواب خواهد داد و من به عنوان یک پادشاه رسوا می شوم٬ در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان شاهزاده خانوم به پادشاه گفت: برو و یک شب استراحت کن و فردا بیا و سؤال بیستم را بپرس.

پادشاه هم برای اینکه شرمسار نشود٬ رفت تا استراحت کند٬ که به خواب رفت. در هنگام خواب یک سروش به خواب پادشاه آمد و به وی گفت من می دانم چه سؤالی از ماهپاره بپرسی که نتواند پاسخ گوید٬ سؤال را در خواب به پادشاه گفت٬ پادشاه از خواب پرید و روز بعد به همراه خدم و حشم و درباریانش٬ نزد ماهپاره رفت.

همه جمع شده بودند و پادشاه در حضور همگان از ماهپاره سؤال کرد:من به عنوان پادشاه از شما شاهزاده خانوم چه سؤالی بپرسم٬ که نتوانید پاسخ دهید؟ شاهزاده خانوم سکوت کرد و نتوانست جواب این سؤال را بدهد٬ و همه شروع کردند به تشویق پادشاه و برای وی کف زدند و هورا کشیدند. و بدین ترتیب شاهزاده خانوم سوئدی(ماهپاره) به وصال پادشاه درآمد و پادشاه دیگر بیماری خود را فراموش کرد.

بعدها مشخص شد ٬ به دلیل اینکه ماهپاره٬ پادشاه را خیلی دوست داشته و عاشق او بوده٬ آن نقاش را خودش به سراغ پادشاه فرستاده بود٬ تا وی را از وجود خود آگاه کند و به طرف خود کشاند٬ و حتی آن سروش را خود به خواب پادشاه فرستاده بود. در این داستان٬ شاهزاده خانوم تمثیلی از پروردگار است٬ که عاشق بندگان و مخلوقات خود می باشد٬ و معشوق همان پادشاه است. حال آنکه ظاهراً عاشق٬ پادشاه است و معشوق٬ ماهپاره .......

 

چون که گل رفت و گلستان درگذشت

                                    نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده ای

                                   زنده معشوق است و عاشق مرده ای

 

هر چه است معشوق است و عاشق پرده ایست که مانع دیدن معشوق است٬ و اگر این پرده ی حیات مادی کنار برود٬ دنیایی از اسرار دیده خواهد شد٬ و آنچه زنده است همان است( اشاره ی این بیت بر وحدت وجود است). لسان الغیب میفرمایند: تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز.یا در جای دیگه می فرمایند:(کشش چو نبود ز آن سو چه سود کوشیدن)

                                 والسلام

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در 86/08/01 و ساعت 6:12 PM |
http://www.naghmeh.com/Nahttp://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/golesang_satar.midghmehcard/MIDI/g


در اين سايت درست و رايگان ياد بگيريد"> imjava