به سرم آمد از آنچه می ترسیدم
در قمار عشق چه بد باختم و رنجیدم
خبری تلخ شنیدم همچو زهریست به کامم
قدح زهر هلاهل٬ یک نفس نوشیدم
شاخه ای بیدم و غرش طوفانهای غم
تازیانه می زندم٬ باز به خود لرزیدم
سوار بی اسب و بی زین و شمشیر شدم
فاتح بی سر و بی برگ و ساز ندیدم
سایه ی عشق مرا برد به جولانگاه مرگ
زد به قلبم مهر باطل و نگاشت تقدیرم
شعر از مهدی
