اکنون نیز حضور تو تسکین است٬ نمی دانم چگونه تو را بسرایم که نگاهت
یک دیوان قصیده است. دستان غزل پرورت نورانی باد تو که به وسعت یک آسمان
مهربانی تا ابد با من بمان.
بدون تو بهار دیگر ترانه ای سبز نمی خواند و باغستان آرزو دیگر پرنده ای را میزبان
نخواهد شد٬ و دیگر هیچ دستی بر کوچه های تاریک خاطره چراغی نمی آویزد
و من با سبدی تهی از واژه های عاشقانه در غروب غریبی می نشینم٬ شاید از
خاکستر آرزوهای ناتمام ققنوسی به پرواز درآید.
صدایت می کنم٬ می دانم که همین نزدیکیها هستی٬ نگاهم کن٬ می خواهم سبز شوم.
صدای نارسای من در خور تو نیست٬ اما تو خیلی عزیزی٬ دردهای ناگفته را
می خوانی٬ پس مرا بخوان که محتاج توام.
هر شب حریر خیال تو روبرویم می نشیند و از راه و چاه می گوید٬ از خوب و بد٬
پر می گیرم وستاره ها را در سبدم می ریزم تا در یک روز عزیز و فرخنده
تقدیمت کنم
